تبلیغات
نوشته های من در مورد همه چیز...  


 

 شنبه 9 تیر 1386

[حرف دل , ]

اول خودت رو خوب بشناس

بعد خدا را می شناسی

آنوقت تو خوشبخت ترینی

ومن چقدر دوست دارم انهایی  را که خوشبخت ترینن

از همه گره ها وکینه هاو نامهربانی هاو... پاکند

چه آرامشی در وجودشان است..

چه زیبا خوشبختن

 

نوشته شده توسط سوگند در  شنبه 9 تیر 1386  و ساعت 02:06 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 شنبه 7 مرداد 1385

[حرف دل , ]

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد همه خوبیهاست

تولد تمام زیباییهای زندگی

امروز روز توست

امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را  خواهم آورد

هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی

همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم

چه كسی چشم های تو را رنگ كرده است؟

چه وقت دیگر  گیتی تواند چون تویی را بزاید؟

فرشته ای فقط در قالب یك انسان !

فقط ساده می توانم بگویم :

بابك عزیزم تولدت مبارك

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سوگند در  شنبه 7 مرداد 1385  و ساعت 02:07 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 7 مرداد 1385  و ساعت 02:07 ق.ظ

(نظر

 


 سه شنبه 9 اسفند 1384

[حرف دل , ]

خسته ام

 

به وسعت دستهای خسته یك مادر بزرگ ...

 

به دلتنگی قلب خسته یك مادر     بزرگ

 

خسته ام

 

و دلتنگ

...

چقدر روزهای بی تو طولانی شده اند!

 چقدر طولانی شده صدای نیامدنت!

صدای ناله هایت پس چرا دیگر نمی اید ؟

دستهایت را دیگر چگونه بمالم ؟

لذت زندگی را دیگر چگونه لمس كنم ؟

زیباییها را بدون تو دیگر چگونه ببینم ؟

لعنت بر زمستان

8 روز كه خیلی پیش امده بود تورا نمی دیدم

پس چرا من دلم اینقدر برایت تنگ است

خودم اشكهای خدا را بر سر مزارت دیدم

خدا اشك شوق می ریخت

بهترین بنده اش حالا در كنار اوست

مادربزرگ مهربونم ارامش ابدیت مبارك

 

                         یك فاتحه هم مزد همه زحمات تو

 

نوشته شده توسط سوگند در  سه شنبه 9 اسفند 1384  و ساعت 06:02 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 6 بهمن 1384

[حرف دل , ]

من دوباره در انتظار لحظه ی صفر هستم

تا باز هم

....

چه فرقی می کند کجای این زمان توقف کرده ام

یا كجای این ثانیه ها

اسمان سراسر زندگیست

خورشید همیشه می تابد

زیباییهایش را نمی بینی؟

لذت در بودن است

ولی باز هم

چرا نگرانم!!! ؟؟؟

من چگونه می توانم حس كنم احساس كودكی كه زودتر از پیر سالخورده میمیرد

فلسفه فقر چیست؟

میدانم خدایش مهربانترین مهربانان است

ولی

احساساتم در نوسان است

نباید كور شوم

من باید ببینم

فلسفه اشك چیست؟

فلسفه بنز الگانسی كه دیروز جنازه ای را به بهشت زهرا برد چیست؟

همه چیز را خواهم فهمید

 

خدای خوبم ممنونم

 

نوشته شده توسط سوگند در  پنجشنبه 6 بهمن 1384  و ساعت 03:01 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 چهارشنبه 2 آذر 1384

[حرف دل , ]

 

چقدر خوشحالم...

 

درختها جنگلها كوهها همه برای من افریده شده اند

 

ماهها ستاره ها خورشید همه برای من افریده شده اند

 

دریاهها ماهیها اقیانوسها همه برای من افریده شده اند

 

دشتها كوهها گلها همه برای من افریده شده اند

 

فقرها تنگدستیها گرسنگیها همه برای من افریده شده اند

 

لذتها دردها رنجها همه برای من افریده شده اند

 

جهان دوست داشتنی و زیبا همه برای من افریده شده اند

 

پدر و مادر بی نظیر  بابك همسر و همراهی كه از توصیفش كلماتی ندارم   خواهر و برادر مهربانم  همه برای من افریده شده اند

 

چقدر خوشحالم ...

 

می توانم تمام زیباییها و لطافتها و نرمیها را احساس كنم

 

چه زیبا جریان عشق در وجودم جاری است

 

چه زیبا شاد و پر انرژی هستم

 

چه زیبا ست دوست داشتن یك گل سرخ

 

و چه زیباست دوست داشتن یك پروانه

 

چقدر خوشحالم

 

خدایم

 

خدایم

 

امیدوارم ارزش تمام این خوبیها زیباییها خوشیها لذتها دردهاو رنجها را داشته باشم

 

چقدر خوشحالم ...

 

 

 

و این لحظه خاطره شیرین 1 ساله شدن وبلاگ ...

 

 

نوشته شده توسط سوگند در  چهارشنبه 2 آذر 1384  و ساعت 12:11 ب.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 2 آذر 1384  و ساعت 12:11 ب.ظ

(نظر

 


 دوشنبه 21 شهریور 1384

[حرف دل , ]

امدی

 

و بی انتهای محبتت را باز روی  تمام دلتنگیهایم گذاشتی

 

وقتی هستی چقدردنیا کوچک است

 

وقتی هستی همه چیز ابی است

 

چقدر دلم اروم گرفته...

 

ده ماهی را که به اندازه ۱۰ سال نوری

 

تحملش اسان نبود

 

احساس نکردن دستهای مهربان

 

نبوییدن احساس شیرین مادری

 

چقدر دلم اروم گرفته...

 

نبودن تو نبودن زندگی بود

 

نبودن تونبودن تمام زیباییهای زندگی

 

چقدر دلم اروم گرفته...

 

امدی...

 

انگار دوباره دنیا زنده شد

 

وباز هم می توانم سجده کنم...

 

چقدر دلم اروم گرفته

 

چقدر زندگی زیباست

.

.

.

 

مامان جونم خیلی خیلی به ایران خوش اومدی

 

نوشته شده توسط سوگند در  دوشنبه 21 شهریور 1384  و ساعت 08:09 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 21 شهریور 1384  و ساعت 08:09 ق.ظ

(نظر

 


 جمعه 7 مرداد 1384

[حرف دل , ]

تولد تو تولد همه خوبیهاست

تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی

تولد گذشت

تولد مهربانی

تولد فداکاری

تولد همه پاکیها

تولد احساس

تولد دوست داشتن

تولد خوشبختی

تولد امید

تولد ارامش

تولد یک فرشته

تولد یک زیبایی

تولد بهار

تولد زلالی دریا

تولد عشق

تولد یک انسان به تمام معنا واقعی

تولد تمام روزهای قشنگ زندگی

تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند

و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده

بابک عزیزم تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط سوگند در  جمعه 7 مرداد 1384  و ساعت 03:07 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 سه شنبه 4 مرداد 1384

[حرف دل , ]

دلتنگی

و بار هم تظاهر به نبود دلتنگی

روز مادر و تنهایی ؟...

 

نوشته شده توسط سوگند در  سه شنبه 4 مرداد 1384  و ساعت 09:07 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 دوشنبه 13 تیر 1384

[حرف دل , ]

کاش می دانستیم زندگی کوتاست

 

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم

 

کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

 

کاش همه را دوست داشتیم

 

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم

 

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

 

کاش دلهایمان دریایی می شد

 

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست

 

و

 

لذت می بردیم تا نهایت

 

کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

 

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود

 

کاش...

 

کاش...

 

کاش...

 

نوشته شده توسط سوگند در  دوشنبه 13 تیر 1384  و ساعت 11:07 ق.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384

[حرف دل , ]

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

حتی اگر همیشه دلتنگ باشم

 

حتی اگر مادرم را ۶ ماه ندیده باشم

 

حتی اگر چشمهایم همیشه بارانی باشد

 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

حتی اگر دلتنگیهای من به اندازه خدا رسیده باشد

 

و پایان راه را من اغاز کرده باشم

 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

حتی اگر چشمهایم همیشه زخمی بماند

 

من هیچگاه گریه نخواهم کرد ...

 

نوشته شده توسط سوگند در  پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384  و ساعت 01:05 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 02:07 ق.ظ

(نظر

 


 چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384

[حرف دل , ]

چه ارامش زیبایی در خود پنهان کردی...

. و من باور کردم ...

 با اینکه سیاهی...

 سیاهی شب...

ارامشت را دوست دارم

 دلتنگیت را...

و با حرمت اشکهای عاشقان چه بی بهانه بازی می کنی...

 و چه زیبا دلتنگ می کنی...

 و چه زیبا عاشق...

 چه پاک و مقدس عشق را نشان می دهی ...

 پس چرا این همه سیاهی ...

 نمی فهمم...

 روز روشن با سفیدی و زلالیش به تو حسودی کرد...

 نفهمید که سیاهی شب ...

 عشق را  ...

اینگونه در خود دارد ...

وقتی مامور شهرداری ساعت ۳ صبح جارو میزنه  ...

 ایشالله تنت سالم و خونه ات پر برکت...

 دستانت پر نیرو

و شاید فهمید...

عشق ... حتی دادن اب به گلهای باغچه

 عشق...خریدن یک بسته دستمال کاغذی از مرد روی ویلچر...

نگو گرونه ...

بخر  ...

بگو حلالت  خدا روزیتو زیاد کنه

 و عشق ..کاش کوچک همسایه هم تو عید کفش نو می خرید

و عشق ...همه مردم سیر به خواب رفتن...

و عشق ...کاش شکم  گرسنه نخوابیده باشن...

 وعشق...جهاز دختر همسایه ...

 وعشق... كمكت خواهیم كرد وسر بلند به خانه بخت می فرستیمت...

 و عشق...با حسرت نگاه کردن دختر زیبای روستایی به روسری سایز ۵۵  سرت

وعشق واقعی ... دخترم ...خواهرم ...تقدیم به تو

 و داداش فرام خوبم ...

عشق ... بوسه زدن به صورت نوگلهای شیر خوارگاه امنه

 و عشق ...روی بسته بندی زیبای کاغذ کادوی کودکانه عزیزم عیدت مبارک....

 و عشق...بردن شاخه گلی به کهریزک...

و مادرم روزت مبارک ...

پدرم عیدت مبارک

وعشق ... بوسیدن دستهای پیر و رنجور

 وعشق ...عشق دادن به دلهای پیر جوان پر هیجان و قدرتمند دیروزها وعشق ...وقتی شاخه گلی تقدیمشان کردم ...همه پرسیدن باز میایی؟ وعشق ...تا صبح اشک ریختن برای گفتن جمله کوتاه و فراموش نشدنی  .... دخترم باز به دیدنمان می ایی؟...

 و عشق...

 وعشق...

وعشق...

پس چرا معنی عشقو نمی فهمیم؟

 چرا؟ ...    

 

نوشته شده توسط سوگند در  چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384  و ساعت 02:04 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 07:07 ق.ظ

(نظر

 


 جمعه 2 اردیبهشت 1384

ساعت صفر عاشقی [حرف دل , ]

سرور کسی نیست جز خدای بخشنده و مهربان

در پستوی لحظه های عاشقانه

رنگ عشق هیاهوی عجیبی به پا کرده است

 آسمان به ساعت صفر عاشقی حسادت میکند

ساعت صفر عاشقی برای عاشقان واقعی است

چه زیبا.....

اسمان رقص شب را حرمت سحر میداند

 و شب دیوانه وار

 ساعت صفر عاشقی را صدا می زند

 دوست داشتنی است

 نفس های گرم تضمین فردای دیروز است

دیروزی که عشق بوده و هست

 تا فردای خوشبختی و باهم بودن خواهد ماند .....

. تقدیم به باران

تقدیم به صبح

تقدیم به دیروز که فردا را خواهد ساخت

 راستی...

خدا یکی عشق هم یکی

این نوشته تقدیم به بابک و سوگند برادر و خواهر خوبم همیشه شاد بمانید و خوشبخت  

فرامرز

 

نوشته شده توسط سوگند در  جمعه 2 اردیبهشت 1384  و ساعت 11:04 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 02:07 ق.ظ

(نظر

 


 جمعه 28 اسفند 1383

[حرف دل , ]

سلام به همه دوستان خوبم

از من خواسته بودید خودمو معرفی کنم

من سوگند؛  ۲۴ سالمه ؛ کامپیوتر(سخت افزار)  خوندم ؛ متاهلم

از زندگیم خیلی خیلی راضیم و از خدا می خوام که لیاقت این همه خوشبختی رو به من بده .

بهترین پدر دنیا؛ مهربانترین مادر دنیا ؛هستی و زندگیم بابک (همسرم )؛ با احساسترین خواهر روی زمین و نازترین و ماهترین داداشه دنیا ؛  هدیه های اسمانی هستند که خوشبختی منو دامن زدند و به من فهموندن که خدا اینقدر منو دوست داره که بهترینها رو به من داده .دست همشونو می بوسم و از خداوند مهربون بهترینها رو برایشان ارزو می کنم .

سال نو را به همه شما دوستان عزیزم تبریک می گم .ایشالله به همه ارزوهای قشنگتون در زندگی برسید و پر برکت ترین سال براتون باشه.از تک تک شما دوستای خوبم ؛ داداشای خوبم ؛خواهرای عزیزم که بهترین همراه من  بودید تشکر می کنم .

ایام به کامتان .شاد باشید

<:P:>

 

نوشته شده توسط سوگند در  جمعه 28 اسفند 1383  و ساعت 04:03 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 2 اردیبهشت 1384  و ساعت 11:04 ق.ظ

(نظر

 


 سه شنبه 18 اسفند 1383

[حرف دل , ]

همیشه فکر می کردم تمام روزهای خدا زیباست

دوست داشتنی ست

 فکر نمی کردم روز زشتی هم باشه

 ولی روزهای نازیبای خدا رو هم دیدم

 خدایا هیچ پدری رو دیگه مریض نکن

 مگه تو نمی دونی هیچ دختری تحمل مریضی باباشو نداره

 اخه دختر چه جوری تحمل کنه....

 اخه چه جوری بتونه طاقت بیاره....

چقدر سخته ...

برای اولین باره که دیدم نمازشو نشسته خوند

 مگه پدرا هم مریض میشن

مگه خدایا اون دستای پیر و خسته مریض میشن

مگه اون پاهای همیشه خسته پدرا مریض میشه

 دلم داره می ترکه...    

 خدایا به مظلومیت همه پدرها 

 حال بابامو زود خوب کن

اخه من دارم از غصه میمیرم

 

نوشته شده توسط سوگند در  سه شنبه 18 اسفند 1383  و ساعت 06:03 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 07:07 ق.ظ

(نظر

 


 یکشنبه 25 بهمن 1383

[حرف دل , ]

میدونید چرا عاشقش هستم ؟

 من عاشق بابک هستم ؛

چون مرا با معشوق ازلی ما نوس کرد و به من اموخت چگونه از او به خدا برسم .

من عاشق بابک هستم ؛

 چون او بهار را با دل من اشنا کرد و دستهای سرد مرا به شکرانه آمین گویی گرم کرد و وجود مرا دوباره به من تقدیم کرد .

من عاشق بابک هستم ؛

زیرا او را خدای روی زمین خود می دانم و پرستش او را بر خودم واجب می دانم او را مخلصانه دوست دارم و با عشق به او زندگی می کنم .

من عاشق بابک هستم ؛

 زیرا به قول سهراب سپهری او بهتر از آب روان است ؛ زلال و پاک ؛مهربان و بخشنده ؛ پر نشاط و پر شور و همیشه عاشق .

من عاشق بابک هستم ؛

چون او من دیگر من است؛ بو دنم با بو دنش معنا گرفت

من عاشق بابک هستم ؛

زیرا کاسه محبت او همیشه داغ داغ است و روزای قشنگ عمرم را بدهکار او هستم .

 بابک عزیزم دوست دارم .

 

نوشته شده توسط سوگند در  یکشنبه 25 بهمن 1383  و ساعت 12:02 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 06:07 ق.ظ

(نظر

 


 پنجشنبه 1 بهمن 1383

[حرف دل , ]

کاش برای دوست داشتن هم حدو مرزی وجود داشت

یعنی کسی تو این دنیا پیدا میشه که اندازه من تو رو دوست داشته باشه؛ اوقتی زنگ تلفن صدا میخوره دستام شروع به لرزیدن می کنه

 وقتی صداتو می شنوم قلبم شروع به تپیدن می کنه

وقتی ساعت ۸ میشه میایی خونه بغض گلومو می گیره؛

هر وقت می بینمت دلم هری میریزه

؛وقتی تو چشمات نگاه می کنم تو محبتشون غرق میشم.

 چه احساس قشنگیه که یکی رو اینقدر دوست داشته باشی

 خدا تموم خوبیها ومحبتهای دنیا رو تو وجودت گذاشته

یعنی من لیاقت این همه خوشبختی و دارم؟

ای همزاد؛

ای همرنگ ؛

ای منو همیشه با من

؛ای عطر عاطفه؛

 بذار از تو بنویسم

 بذار دل تنگیهامو فریاد کنم

 تو که از خورشید برام گرمتر و از اسمون ابی تری؛

نگاهت امن ترین و پر ارامشترین نگاه دنیا

 به زیبایی  بهشت دوستت دارم

و به بزرگی اسمونها ؛

و حتی از خدا هم بیشتر دوست دارم

 ای نشاط؛

ای واژه صفا وصمیمیت؛ا

ی معنی کرامت؛

ای همه ایثار؛

ای معنی کرامت

سوگند تو بدون تو نمی تونه حتی نفس بکشه

بی تو دلم زندانی تاریکه

من بی تو یک بوسه فراموش شده ام

یک پرنده بی پر

 یک ماهی بی اب

یک رویای ناتموم

 یک بهار غریب

یک رود که هیچ وقت نمی تونه به دریا برسه

 یک مرده متحرک

همیشه تو گلزار زندگیم بخند

 ای با شکوه ترین و زیبا ترین هدیه خدا؛

 پنجمین سالگرد عشق مقدسمان مبارک  

 

نوشته شده توسط سوگند در  پنجشنبه 1 بهمن 1383  و ساعت 11:01 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 06:07 ق.ظ

(نظر

 


 شنبه 28 آذر 1383

[حرف دل , ]

چقدراحساس دلتنگی می کنم

 چه دلتنگی غریبی...

کاش بودی...

 چقدر بهت نیاز دارم

کاش مامان همین الان پیشم بودی...

 دلم برای دستهای مهربونت تنگ...

 دلم برای تموم خوبیهات تنگ...

دلم برای صدای گرمت تنگ...

ذلم برای خوردن یه چایی  با  تو تنگ...

ذلم برای همه فداکاریهات تنگ...

 دلم برای گفتن مامانی تنگ...

 دلم برای حرف زدن با تو تنگ...

 دلم برای خندیدنات تنگ...

 دلم برای نصیحت های قشنگت تنگ...

 دلم برای همه روزای با تو بودن تنگ...

 چه لذتی داشت شب اخری که می خواستی بری

 تا  صبح موهامو نوازش کردی

کاش همین الان پیشم بودی...

خدایا دارم خفه میشم...

امروز ۶ روزه که رفته ولی اندازه ۶۰۰۰ سال دلتنگشم

خدایا...

نتونستم تو فرودگاه گریه کنم

 نتونستم دستاشو ببوسم

 نتونستم سیر بغلش کنم

فقط خندیدم  و خندوندمش...

دوست نداشتم ناراحت بشه

دعا می کنم خیلی سفر خوبی داشته باشی

 و  زود برگردی

 مامان خیلی خیلی ... دوستت دارم.   

 

نوشته شده توسط سوگند در  شنبه 28 آذر 1383  و ساعت 02:12 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 02:07 ق.ظ

(نظر

 


 شنبه 7 آذر 1383

[حرف دل , ]

هنوز من را نمی شناسی؟

با من درشتی مکن!

 مردها نیز نازک دل اند.

مردها از قهر و تنهایی می هراسند.

مردها کودکانه می گریند.

 مردها هم محتاج ناز ونوازشند!

 هنوز من را نمی شناسی؟

 با من غریبی مکن!

 مردها نیز از هجران بیزارند.

 مردها حرف حساب را می فهمند.

 مردها خودپسند و مستبد نیستند.

مردها هم سرشار از خواهش و التماسند!

 هنوز من را نمی شناسی؟

با من ستیزه مکن !

مردها نیز از نزاع منزجرند.

 مردها به زنها احترام می گذارند.

 مردها با بوسه ای از سر مهرتسلیم می شوند.

مردها هم عاشق صلح و آرامشند!

 هنوز من را نمی شناسی؟    

 

نوشته شده توسط سوگند در  شنبه 7 آذر 1383  و ساعت 02:11 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 2 مرداد 1384  و ساعت 02:07 ق.ظ