چه ارامش زیبایی در خود پنهان کردی...
. و من باور کردم ...
با اینکه سیاهی...
سیاهی شب...
ارامشت را دوست دارم
دلتنگیت را...
و با حرمت اشکهای عاشقان چه بی بهانه بازی می کنی...
و چه زیبا دلتنگ می کنی...
و چه زیبا عاشق...
چه پاک و مقدس عشق را نشان می دهی ...
پس چرا این همه سیاهی ...
نمی فهمم...
روز روشن با سفیدی و زلالیش به تو حسودی کرد...
نفهمید که سیاهی شب ...
عشق را ...
اینگونه در خود دارد ...
وقتی مامور شهرداری ساعت ۳ صبح جارو میزنه ...
ایشالله تنت سالم و خونه ات پر برکت...
دستانت پر نیرو
و شاید فهمید...
عشق ... حتی دادن اب به گلهای باغچه
عشق...خریدن یک بسته دستمال کاغذی از مرد روی ویلچر...
نگو گرونه ...
بخر ...
بگو حلالت خدا روزیتو زیاد کنه
و عشق ..کاش کوچک همسایه هم تو عید کفش نو می خرید
و عشق ...همه مردم سیر به خواب رفتن...
و عشق ...کاش شکم گرسنه نخوابیده باشن...
وعشق...جهاز دختر همسایه ...
وعشق... كمكت خواهیم كرد وسر بلند به خانه بخت می فرستیمت...
و عشق...با حسرت نگاه کردن دختر زیبای روستایی به روسری سایز ۵۵ سرت
وعشق واقعی ... دخترم ...خواهرم ...تقدیم به تو
و داداش فرام خوبم ...
عشق ... بوسه زدن به صورت نوگلهای شیر خوارگاه امنه
و عشق ...روی بسته بندی زیبای کاغذ کادوی کودکانه عزیزم عیدت مبارک....
و عشق...بردن شاخه گلی به کهریزک...
و مادرم روزت مبارک ...
پدرم عیدت مبارک
وعشق ... بوسیدن دستهای پیر و رنجور
وعشق ...عشق دادن به دلهای پیر جوان پر هیجان و قدرتمند دیروزها وعشق ...وقتی شاخه گلی تقدیمشان کردم ...همه پرسیدن باز میایی؟ وعشق ...تا صبح اشک ریختن برای گفتن جمله کوتاه و فراموش نشدنی .... دخترم باز به دیدنمان می ایی؟...
و عشق...
وعشق...
وعشق...
پس چرا معنی عشقو نمی فهمیم؟
چرا؟ ...